چه خوبه که تو دکتری!

چند روزی است که پسر نه‌ ساله‌ام بیمار شده؛ مختصری گلودرد و آبریزش از بینی و کمی هم تب. صبح یک‌شنبه که از خواب بیدار شد گفت که گلویش درد می‌کند و از من خواست تا دارویی برایش تجویز کنم. مثل بسیاری از مادران در چنین موردی سعی کردم اول یک نوشیدنی گرم برایش فراهم کنم و به همین دلیل کمی شیر داغ کردم تا بنوشد. یک مسکن هم به او دادم تا کمی آرام بگیرد. بعد از حدود نیم ساعت که کمی آرام گرفت برگشت و گفت: «آخیش، خیلی بهتر شدم. چه‌قدر خوبه که تو دکتری!» در آغوش گرفتمش و سرش را بوسیدم و گفتم: «خوب، خوشحالم که خانم دکتر مخصوص تو حالت را بهتر کرده!» در حالی‌که با خود فکر می‌کردم این کاری که من کردم ربطی به پزشک بودن من نداشت. بسیاری از مادران از این اقدامات اولیه آگاهند و قبل از بردن فرزندشان به نزد پزشک این‌ کار را می‌کنند. اما چرا من این را به هیراد نگفتم؟
چون همیشه فکر می‌کنم شغل من و مادر بودن من با هم در تضادند. حالا نه به این شدت ولی شاید پزشک بودن و پرکار بودن باعث می‌شود وقت کمتری برای فرزندم داشته باشم. این احساس همیشه با من است. حالا تصور کنید یک بار پسرم از این قضیه راضی و خوشحال است، من هم سعی کردم حداکثر استفاده را بکنم. شاید برای خیلی‌ها خنده‌دار باشد اما این مساله را خیلی از مادران شاغل احساس می‌کنند. البته گاهی هم فکر می‌کنم لزوماً یک مادر خانه‌دار وقت بیشتری را به فرزند خود اختصاص نمی‌دهد و بیشتر در خدمت او نیست اما باور عمومی و نگاه کلی جامعه این است که وقتی زنی شاغل باشد وقت کمتری برای همسر و فرزندانش دارد. این حرف را بارها حتی از زبان مادرم هم شنیده‌ام؛ هر وقت به لوس کردن‌های بی‌جای او و امتیازهای زیادی که گهگاه به پسرم می‌داد اعتراض می‌کردم، می‌گفت: «بچه که در روز مادرش را نمی‌بیند، تو هم که خانه می‌آیی یک ساعت با بچه هستی و بقیه یا سرت در کتاب است یا در کامپیوتر. حالا چه می‌شود بچه فلان کار را انجام دهد!»
در این چند روز بحثی در یکی از گروه‌های تلگرامی درگرفت درباره‌ی این‌که دوست داشتید خانه‌دار باشید یا شاغل. دوستان جنبه‌های مختلفی را مطرح کردند؛ استقلال مالی، فشار کاری، هویت اجتماعی و ....
این چند روز خیلی به این مساله فکر کردم و ‌خواستم ببینم واقعیت در زندگی من چیست. ممکن است من وقت کمتری برای ارایه‌ی خدمت به خانواده داشته باشم که آن هم با همکاری همسر و بقیه‌ی اعضای خانواده می‌تواند تا حدی جبران شود اما تمام تلاشم را کرده‌ام که مادر خوبی باشم و فراتر از وظایف روزانه را برای فرزندم انجام دهم. این امر گاهی حتی به قیمت گذشتن از وقت آزادم، کم کردن از خواب و خیلی کارهای دیگر حاصل شده. نه این‌که شاکی باشم نه. من به‌عنوان فردی که یک کودک را به‌دنیا آورده‌ام باید راحتی او را فراهم کنم و به او خدماتی ارایه دهم. بخشی رفاه مالی است که خوب پدر هم می‌تواند آن را فراهم کند. اما اگر می‌خواهم مادر بهتری باشم باید در جامعه باشم، باید مطالعه کنم، باید زیبا باشم و به‌خودم برسم، باید بتوانم خیلی از کارها را انجام دهم. گاهی که با پسرم حرف می‌زنم می‌بینم که او هم با این‌که هنوز کوچک است اما همه‌ی این‌ها را می‌فهمد. گاهی به من می‌گوید:
-مامان چقدر خوبه که تو این همه قصه بلدی و برام تعریف می کنی!
- چه قدر خوبه که فوتبالیست‌ها را می‌شناسی و قانون فوتبال را بلدی!
- مامان خوشحالم که امروز خوشگل شدی و دستت را لاک زدی اومدی مدرسه دنبالم.
- مامان چه خوبه که تو بلدی با کامپیوتر کار کنی ولی مامانی بلد نیست!
و خیلی از این چه خوبه‌های دیگه. امسال بعد از نمایشگاه نقاشی‌ام به من گفت که مادر دوستش به او گفته چه مادر هنرمندی داری و او جلوی دوستش خیلی کیف کرده است.
پس مشکل پسرم نیست. مشکل من هستم با طرز فکرم. مشکل آموزه‌هایی است که در تمام این‌سال‌ها یاد گرفتم و نمی‌خواهم عوضش کنم. مشکل دید بسیاری از ما خانم‌ها نسبت به خودمان است. با این حال من به‌عنوان یک زن، یک مادر، یک همسر و یک پزشک سعی می‌کنم به ابعاد مختلف زندگی‌ توجه کنم، زندگی که هم مال من و هم سهم همسرم و هم مربوط به فرزندم است. دلم نمی‌خواهد در آینده پسرم مرا فقط به‌دلیل عشق مادر و فرزندی دوست داشته باشد، دلم می‌خواهد به‌عنوان یک معلم، یک الگو و در یک کلمه یک انسان موفق در اجتماع به داشتن من افتخار کند.

 

ازار جنسی (1)

چند روزی است که با انتشار یک فایل صوتی از یک خانم مجری تلویزیونی، مطالب زیادی درباره‌ی ازار جنسی زنان مطرح شده است. دیروز هم در یکی از گروه‌های تلگرامی با دوستان بحث‌هایی در این باره داشتیم. صحبت از نقص زبان فارسی از نظر کمبود کلمات در بیان این آزارها شروع شد و در جنبه‌های مختلفی ادامه پیدا کرد. اشاره‌ی مشخص من درباره‌ی عدم توافق همه بر آزار و اتفاق آزاردهنده بود. این‌که خیلی از اتفاقات رایج روزمره که ممکن است برای آقایان عادی به‌نظر برسد ممکن است برای خانم‌ها آزار دهنده باشد و این می‌تواند از شوخی‌های زننده با هم، به کار بردن کلمات خاص با بارمفهومی منفی باشد تا سبک‌های خاص نشستن و رفتار و صداهای خاص درآوردن و....
اما بحثی که از جانب یکی از دوستان مطرح شد قضیه‌ی رضایت بانوان یا راه دادن آن‌ها و به عبارت قابل فهم‌تر کرم و مرض داشتن خانم مورد نظر است و معتقد بود که این مساله باعث ادامه دادن مرد یا اصرار در ادامه‌ دادن آن می‌شود. راستش به‌عنوان یک زن خیلی به این مساله فکر کردم و سعی کردم آن را از جنبه‌های مختلف بررسی کنم. یاد مثال‌هایی از این دست افتادم؛ یادم هست در سال‌های جوانی در محل کار همکار مردی داشتیم که همه‌جور شوخی و حرفی می‌زد و بعد که به او اعتراض می‌کردی با لحن بدی می‌گفت: «من منظوری نداشتم، نکند تو مشکلی داری که چنین برداشتی می‌کنی؟ من پزشکم و رابطه‌ی ما کاری است و این مساله را هم از دیدی کاری مطرح کردم!» تمام خانم‌های محل کار از دست او شاکی بودند اما کسی حریفش نبود و از آن جالب‌تر این‌که خودمان باورمان شده بود که حتما مشکل از خودماست و کم‌کم دوستان سعی می‌کردند ماجرای برخورد با این فرد را پشت گوش بیاندازند یا برای هم تعریف نکنند تا خودشان متهم نشوند و او هر روز از روز قبل وقیح‌تر و پرروتر می‌شد.

 تا....

من این‌جا تنهااااااا

امروز تولد پدرم بود، 66 سالگی و من نبودم. مثل 25 سال اول زندگی‌اش که نبودم. اما یک فرقی داشت با آن زمان که شوهرم آن‌جا در کنارشان بود و جای مرا پر کرد و سعی کرد همه با هم شاد باشند.

نمی‌دانم چند سال دیگر ممکن‌ است نباشم.

نمی‌دانم تا چند سال دل‌تنگِ نبودن می‌شوم،

اصلا ممکن است سال دیگر این‌جا کنار هم جمع باشیم؟ نمی‌دانم.

دوست

ارزش دوست واقعی را وقتی می‌فهمی که یک روز که دلت گرفته است و تنهایی،

روزی که مشکل داری و کسی نیست کمکت کند،

یا روزی که به‌پهنای صورت اشک می‌ریزی،

به خودت می‌گویی کاش فلانی این‌جا بود.

آن وقت حاضری اختلاف زمانی و سرکار بودن و هزار درد و مرض دیگر را به جان بخری و از این سر دنیا به‌ او زنگ بزنی و بگویی دلم می‌خواست با تو درددل کنم، خوشحالم که هستی، شنیدن صدایت ارامم کرد.

نمی‌دانم تا‌به حال برای کسی این‌طور بوده‌اید و در زندگیش چنین نقشی داشته‌اید؟؟ 

 

ماجرای من و پلیس

دیروز به همراه دوست مصری‌ام و فرزندان‌مان به یک پارک سرپوشیده رفتیم تا هم بچه‌ها کمی بازی کنند و هم ما خانم‌ها استراحتی کرده‌ باشیم و تجدید قوایی. با خانم دیگری که اهل مکزیک بود و همسرش ایرانی، نیز آشنا شدم. بچه‌ها بازی می‌کردند و ما حرف می‌زدیم. کمی بعد تصمیم گرفتم تا با پسرم همراه شوم، باورکردنی نبود اما وقتی با او از لوله‌های پرپیچ‌ و خم می‌گذشتم و از نردبان‌های طنابی بالا می‌رفتم و از سرسره‌های بلند پیچ در پیچ سر می‌خوردم احساس جوانی و نشاط زیادی کردم، از دوستانم خواستم تا با من همراه شوند و حتی بعد از آن تصمیم گرفتیم به داخل قلعه‌های کوچکی که برای بازی دختر کوچولوها تعبیه شده بود برویم که خلاصه برای یک بار هم شده در قصری نشسته‌ باشیم! در کل اوقات خوشی داشتیم و من کاملاً احساس شادی و نشاط و آرامش می‌کردم. موقع برگشت اما گرفتار ترافیک سنگینی شدیم که البته روان بود. بچه‌ها می‌خندیدند و ما هم حرف می‌زدیم و موزیک گوش می‌دادیم. خوب یادم هست داشتم یکی از آواز‌های دنگ‌شو را کم و بیش و البته دست و پا شکسته برایش ترجمه می‌کردم که در آینه چشمم به چراغ ماشین پلیس افتاد. سریع خود را کنار کشیدم و راه را باز کردم و در کمال تعجب دیدم ماشین پلیس موازی من قرار گرفت و از من خواست که لطفاً ماشین را متوقف کنم.
با خود فکر ‌کردم که هیچ خطای رانندگی نداشته‌ام؛ سرعت مناسب، فاصله‌ی مجاز از ماشین جلویی، استفاده از راهنما و ...، فرزندان ما در صندلی پشت با کمربند‌های بسته نشسته بودند. یک لحظه از ذهنم گذشت: خطای منکراتی!
به صندلی کناری نگاه کردم. دوستم با حجاب کامل نشسته بود. پس مشکل چه بود؟ بلافاصله ضبط را خاموش کردم و دستم را به سمت روسری بردم که نبود! شاید بخندید اما همه‌ی این‌ها در کمتر از کسری از ثانیه از ذهنم گذشت. آن‌قدر سریع که نتواستم فکرم را جمع کنم. ایستادم و پلیس با چراغ قوه آمد و بعد از سلام از من مدارک خواست. من به‌طور کامل هنگ کرده بودم و اصلا متوجه‌ی منظور مامور پلیس نمی‌شدم و از دوستم می‌پرسیدم که او چه می‌گوید و جالب‌تر این‌که او هم تمام کلمات پلیس را عیناً به انگلیسی برای من تکرار می‌کرد! خلاصه تا مدارک را به پلیس نشان بدهم فهمیدم که گویا چراغ‌های ماشینم خاموش بوده و پلیس نگران شده که مشکلی نباشد. کم‌کم آرامش خود را بازیافتم و توضیح دادم که زمانی که سوار ماشین شدم هنوز هوا روشن بود و ترافیک سنگین حواس مرا پرت کرد و همیشه چراغ با روشن شدن ماشین روشن می‌شد و از این بهانه‌های الکی! پلیس مدارک مرا گرفت و برای چک به داخل ماشین خود برد و از من خواست داخل ماشین خودم منتظر بمانم و بعد از چند دقیقه که برای من مثل یک ساعت گذشت، مدارک را تحویل داد و عذر خواهی کرد و گفت خوشحال است چراغ‌های ماشین سالم هستند و مشکلی ما را تهدید نمی‌کند و (بدون جریمه کردن) از من خواست در هنگام برگشت به‌داخل اتوبان مراقب باشم و ایمن رانندگی کنم.
در تمام مدت آن انتظارسخت،‌ من حالم را برای دوستم توضیح می‌دادم و از ترس‌های مسخره‌ام هنگام مواجهه با پلیس حرف می‌زدم. از داستان‌هایی که سرهم می‌کردیم تا جریمه نشویم و البته می‌شدیم و از خطرات خطاهای منکراتی در مقایسه با جرایم رانندگی! و او نیز از این‌که در کشورش رفتار پلیس ناعادلانه و بسته به شرایط فرد است، حرف ‌زد. وقتی کارمان تمام شد هر دو گفتیم چه با ادب بودند و چه‌قدر انسانی رفتار کردند ولی هنوز وقتی به حال آن لحظه‌ام فکر می‌کنم احساس می‌کنم شاید خنده‌دار به‌نظر برسد ولی اصلا حس خوبی نبود.

تنبل شدم

خوب یادم هست ک بچه که بودم کارتونی پخش می‌شد از یک بقچه‌ی گره زده شده که بوی تنبلی از آن به مشام می‌رسید و هر کس که آن را کمی باز می‌کرد با احساس کمی از بوی آن تنبل می‌شد. یادم هست گوزنی به دام این بقچه افتاده بود و تمام شاخ‌هایش تار عنکبوت بسته بود...

حالا حکایت من است. امروز بعد از مدت‌ها به وبلاگم سر زدم و دیدم همان معدود دوستانم از نخواندن پست‌های‌شان گله‌مندند. خودم هم مدت‌هاست ننوشته‌ام. چه کرده‌ام؟ نه بپرسید چه نکرده‌ام. نقاشی نکشیده‌ام. بیش از 4 تا 5 ماه. درس نمی‌خوانم آن‌هم بیش از یک ماه، ورزشم نامنظم شده و خوراکم ناجور. تازه روند فیلم و سریال دیدنم هم نافرم شده، از همه بدتر آخرین کتابی را که به‌دست گرفته‌ام هنوز تمام نکرده‌ام. مقاله‌ها را هم به زور اخم و تخم سردبیر روزهای آخر تحویل می‌دهم. کلی برنامه داشتم. چه‌ شد؟ از دست خودم شاکییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم! ولی ناامید نیستم. دوباره شروع میکنم. یاعلی!