زبان فارسی، اری یا نه؟
اینجا از همه شنیدهام که با ایرانی جماعت دوست نشو، اگر دوست شدی رفت و آمد نکن، اگر کردی به حرفشان گوش نکن چون اگر با راهنمایی بقیه کار کردی، بدان که بیچاره شدی چون حتماً برایت نقشهای کشیده! من در این مدت ایرانیان خوب بسیاری دیدهام و در رفتار همهی آنها دقت کردهام تا شاهدی برای این حرف را پیدا کنم. بیشترین احتمال در ذهن من این است که از آنجا که ما در همهی مسایل خود را صاحب نظر میدانیم تا فرد تازهواردی میبینیم از روی خیرخواهی میخواهیم تمام تجارب خود را به او منتقل کنیم. فارغ از اینکه ممکن است شرایط او با ما کاملا متفاوت باشد؛ اگر خود خانه خریدهایم به بقیه اصرار که بخر، خوب است و سود دارد. اگر ماشین نو خریدهایم اصرار در خرید ماشین صفر داریم و از همه مهمتر اصرار زیاد برای سندسازی و دور زدن دولت برای پرداخت مالیات کمتر و دریافت وام و کمکهزینهی بیشتر و الی آخر.
به هر حال همهی اینها را گفتم تا داستان صحبت خود و دوست جدیدمان را بازگو کنم. زوج موفقی که بیش از 12 سال ساکن کانادا هستند. خانم همسن و سال من، لیسانس علوم پایه و مدرس دانشگاه و همسر هم تاجر یا بهقول اینوریها بیزینسمنی موفق. دو فرزند پسر مودب هم دارند که یکی دانشگاهی و دیگری دبیرستانی است. به هر حال بعد از اینکه در پذیرایی از ما سنگ تمام گذاشتند، تمام تلاششان را برای انتقال اطلاعات و تجربیات خود به ما انجام دادند. منتها با توجه به تصمیم قطعی ما دربارهی انتخاب مسیر شغلی، پیشنهاد کارکردن در هر جایی با هر حقوقی برای یادگرفتن زبان و وارد اجتماع شدن مقبول نشد و با توجه به سابقهی موفقیت تحصیلی فرزندانشان، بحث رفت بر سر راههایی که موفقیت پسرمان را در این بلاد محقق میکند اولین و مهمترین نکته: آموزش زبان دوم. اولین ایرادشان به من این بود که چرا فرزندم را یک روز در هفته به مدرسهی ایرانی میفرستم. گفتم برای اینکه خواندن و نوشتن فارسی را فراموش نکند. شنیدم در هر حال چند سال بعد فرزندت قادر به خواندن و نوشتن فارسی نخواهد بود و همینکه بتواند حرف تو را بفهمد شانس آوردهای. بنابراین بهتر است او را برای یادگیری زبان فرانسه بفرستی. گفتم که اتفاقا به آموزش زبان فرانسه فکر میکنم ولی با توجه به اولویت انگلیسی ترجیح میدهم امسال انگلیسیاش تکمیل شود و بعد برای زبان دیگری اقدام کنم. شنیدم که بهتر بود بهجای آن یک روز فارسی او را در کلاس فرنچ مینشاندی. گفتم به هر حال یک روز فارسی فشاری بر او تحمیل نمیکند، فقط میخواهم یادگرفتههایش یادش نرود. شنیدم این همه اصرار تو برای دانستن فارسی بیخود است، اینجا زبان دوم فرانسه است و سپس اسپانیش. هرجا تلفن که میزنی میشنوی برای انگلیسی عدد 1 و برای فرانسه عدد 2 را وارد کن، کسی نمیگوید برای فارسی شمارهی فلان را وارد کن. فارسی را فراموش کن که اینجا ارزشی ندارد. گفتم فرزند نباید با مادربزرگ و پدربزرگ و سایر اقوامش حرف بزند؟ گفتند که در حد حرف زدن میتواند. اتفاقاً اقوام از لهجهی غلیظ اینوری با یک عالم لغت انگلیسی بیشتر کیف میکنند. گفتم فرزندم وبلاگی دارد که از کودکی خاطراتش را نوشتهام و او شروع به خواندنش کرده. شنیدم خوب، از این پس به انگلیسی وبلاگش را بنویس. خلاصه هر چه گفتم در پاسخ جملهی محکمی شنیدم.
بیشتر بحث نکردم. راستش نیازی به قانع کردن آنها یا دیگران نمیبینم چراکه به نظر و کاری که میکنم مطمئن هستم. میخواهم پسرم فارسی بخواند و بنویسد. میخواهم حافظ بخواند، گلستان بخواند، شاهنامه بخواند و خاطرات و دست نوشتههای مرا بخواند و بفهمد. ببیند مادرش از چه شعرهایی لذت میبرد. وقتی کودک بود شبها از من قصهی شاهنامه میشنید، داستانهای مثنوی را بهزبان ساده برایش میخواندم و او دوست داشت. حالا تا جایی که بتوانم تلاش میکنم ارتباط او را با این چیزها حفظ کنم تا زمانی که خودش بفهمد، تصمیم بگیرد و انتخاب کند. مطمئنا آن روز به تصمیم او احترام خواهم گذاشت ولی تا آن روز تلاشم را برای ارائهی انتخابهای من در کنار متغیرهای فریبندهی اینجا خواهم کرد.