یاد باد؟؟؟

چند شب پیش رفته بودیم به کنسرت محسن یگانه. دفعه‌ی قبل که ایشان برای اجرای برنامه به شهر ما آمده بود، سالن بسیار نامناسب بود. من به اصرار نوجوانانی چون خواهر و دخترخاله‌ام رفته بودم و جالب این‌که خیلی از آواز‌ها را اصلاً نشنیده بودم و هیچ کدام را حفظ نبودم. در این چند سال به لطف هیراد و خاله‌جانش کلی طرفدار محسن یگانه شدم. این‌بار شرایط سالن گرچه ایده‌ال نبود اما از دفعه‌ی قبل خیلی بهتر بود. فضای شاد و اشعارش مرا با خود برد. این بار با اعتماد به نفس کامل که چند شعری را از بر هستم منتظر بودم تا با هیراد هم‌خوانی کنیم. در ردیف پشت ما حدود بیست نفری نوجوان دبیرستانی نشسته بودند. نصف دختر و نصف پسر. فکر کردم گویا از موسیقی سررشته دارند چون قبل از شروع تمام اعضای گروه موسیقی را می‌شناختند و با جیغ و فریاد نام می‌بردند و تشویق می‌کردند. هر کدام شاخه‌ای گل رز سرخ به دست داشتند و پلاکاردی که کلمه‌ای از یک جمله که اخرش نفهمیدم چه بود به دست داشتند و با ریتم جالبی بالا و پایین می‌بردند. دیگر نیاز به گفتن نیست که تمام اشعار را از بر بودند. حتی شعرهایی را که خواننده در خیالش زمزمه می‌کرد با او می‌خواندند. چه شور و حالی داشتند؛ مثال زدنی.
اشتباه نکنید؛ حسودیم نشد، اصلاً. در ذهنم دوران نوجوانی خود و هم‌دوره‌هایم را با آن‌ها مقایسه کردم. یادم هست در تمام دوران مدرسه تنها یک کنسرت گیتار کلاسیک در سالن یکی از سینماهای شهرمان برگزار شد که من و برادرم با ذوق تمام در آن شرکت کردیم و تا مدت‌ها راجع به آن حرف می‌زدیم. هر سال دهه‌ی فجر از طرف مدرسه برنامه‌ی سینما رفتن داشتیم که تقریباً همیشه فیلمی از «نورمن ویزدوم» بود. به یاد دارم چند سال پشت هم برنامه تماشای فیلم «سر‌بزنگاه» بود ولی ما با ذوق تمام می‌رفتیم و می‌دیدیم. آن هم در حالی که هم‌زمان از دو شبکه‌ی تلویزیون مدام پخش می‌شد. اوج کارهای فرهنگی این بود که مدت کوتاهی سینمای بزرگ شهرمان هفته‌ای یک یا دو شب در سانسی فوق‌العاده (از 9 تا 11 شب) فیلم‌های هنری اکران می‌کرد که باید کارت می‌گرفتی و پول زیادتری می‌دادی. یادم هست پدر را راضی کرده بودیم که با هم برویم. چند تا فیلم حسابی آن دوران دیدیم. وقتی «رقصنده با گرگ» اکران شد، دنیایی بود برای خودش. بعضی از دوستان که چند بار رفتند سینما.
در پایان کنسرت به ردیف پشتی گفتم خسته نباشید. شما درس‌ها‌ي‌تان را هم همین‌طور از بر هستید دیگر؟ خوشبختانه خیلی با ادب بودند. از این‌که صدای فریادهای‌شان مزاحم ما شده بود عذر خواستند. کاری که مرا کاملاً شگفت‌زده کرد. گفتم. نه، ما از خواندن شما هم لذت بردیم. تا می‌توانید جوانی کنید!

به کدامین گناه


1.    امشب فیلم دهلیز را دیدم. قشنگ بود. گرچه چند دقیقه‌ی آخرش رسماً گریه می‌کردم اما خیلی به دلم نشست. نمی‌دانم، شاید چون پسر بچه‌ی داستان کلاس اولی بود و بسیاری از حالات و رفتارهای فرزندم را در او می‌دیدم، یک جور حس هم‌ذات پنداری در من ایجاد کرد. از سویی علایق و بازی‌های، حرف زدن‌ها و حرکات، حتی شیطنت‌ها، بهانه‌ها و دل مشغولی‌های کودک داستان برایم آشنا بود. از دیگر سو چالش‌هایی که پدر و مادر در آموزش مسایل اجتماعی و تربیتی در جامعه داشتند، تضادهای فرهنگی مثل صحنه‌ای که پدر پسرش را برای عذرخواهی بابت شکستن شیشه‌ نزد همسایه برد و با برخورد تند و بی‌ادبانه‌ی او روبه‌رو شد، نیز در ذهنم طبیعی و ملموس به نظر می‌رسید.
به یاد یکی از بیمارانم افتادم که او نیز پسری کلاس اول دارد، همسن و سال فرزند من. سال قبل چند باری به همراه پدر و مادر به اتاق ویزیت ‌آمده بود، آن موقع پیش دبستانی بود و از حروفی که یاد گرفته بود حرف می‌زد و می‌خواست کلمات روی نسخه‌ی پدرش را بخواند. سال گذشته خیلی شاد بود اما امروز را نمی‌دانم.
2. گهگاه در مطب علاوه بر پزشکی، نقش مددکاری هم دارم؛ معمولاً میانجی‌گر صلح هستم اما این هفته مشاور طلاق توافقی پدر و مادر همان پسرک کلاس اولی بودم. زوجی که سه سال پیش یک‌بار از دم در دادگاه برگردانده بودم‌شان اما بعد از سه سال به‌علت بی‌کاری، مشکلات مالی و البته اختلافات فرهنگی شدید نمی‌خواهند و نمی‌‌توانند کنار هم باشند.
یاد پسرک که می‌افتم بیشتر غمگین می‌شوم؛ «بابا را دوست دارم، با هم فوتبال بازی می‌کنیم، به مدرسه و گردش می‌رویم. غذا می‌پزیم و می‌خوریم تا مامان از سر کار بیاید.
 مامان را هم خیلی دوست دارم، خیلی مهربان است برایم قصه می‌گوید و خرید می‌کند. اما نمی‌دانم چرا همیشه با هم که هستند، دعوا‌ی‌شان می‌شود و کنار هم با من مهربان نیستند». هنوز مانده است که باید پدر را انتخاب کند یا مادر را.
3.همیشه هم گریه‌ از ضعف نیست. گاهی گریه می‌کنی چون می‌دانی که قوی هستی ولی با تمام قدرتت نمی‌توانی کاری کنی. نمي‌توانی دنبال مقصر بگردی. نمی‌توانی زندگی‌ را تغییر دهی. دلت برای داشته‌هایی که حالا دیگر نیست تنگ می‌شود. داشته‌هایی که دیگر هیچ‌وقت به دست نمی‌آید؛ عشق بی‌رنگ شده، عمر رفته، اعتماد سلب شده و دل شاد و سرزنده. گاهی فکر می‌کنی عدالت بر خواهد گشت؟
پ.ن: توصیه می‌کنم این فیلم را ببینید، حتی اگر گریه کردید!