من کجا هستم؟َ
یادم نیست چه سالی بود اما می دانم که تازه دانشجو شده بودم. دانشجوی پزشکی دانشگاه دولتی شدن آنموقع آرزوی خیلیها بود. خدایی هم نه اینقدر دانشگاه بود و نه اینقدر دانشجو. کلاس زبان میرفتم؛ انگلیسی. کلی شاگرد قد و نیمقد در کلاس بود، از بچه محصلهای دبیرستانی تا پشت کنکوری و خانمهای خانهدار و جوجه دانشجویانی مثل من. طبق معمول در چند جلسهی اول با بلبلزبانی همیشگی معلم دیگر مرا میشناخت و بچهها هم. برای تمام دیالوگها پیشقدم بودم و تند تند جواب سوالها را میدادم. نگاه دیگران را به خودم دوست داشتم. انگار که ... نمیدانم چطور توصیف کنم انگار خیلی از بچههای آن کلاس دوست داشتند جای من باشند اما حس من چه بود؟
در کلاس چند خانم بزرگتر از ما هم حضور داشتند؛ یکی خانم مسنی که همسر یکی از پزشکان باسابقه و معروف شهر بود که فرزندانش در خارج از کشور بودند و خانم برای سفرهای مکرر خود به خارج از کشور نیاز به تقویت زبان داشت. آدم جالبی بود و البته بسیار محترم. وقتی از سفرهای متعددش به کشورهای مختلف دنیا میگفت قیافهی من دیدنی بود. این که آکروپولیس را از نزدیک دیده، در ونیز بوده، به اسپانیا رفته و حتی به سنگهای اهرام مصر هم دست زده! نفر دوم اما خانمی بود سی و چند ساله، نه خیلی زیبا ولی بسیار خوش لباس و شیک. در آن دوره که تازه پراید به بازار آمده بود یک ماشین دوو داشت. هر جلسه با یک دست لباس و کیف و کفش به کلاس میآمد. همیشه سوییچش در دستش بود، با بقیه ارتباط چندانی برقرار نمیکرد، فقط فهمیده بودم خانهدار است و برای فان زبان میخواند. خیلی محبوب نبود. بچهها میگفتند حتماً همسر پولداری دارد! نمیدانم چرا اما من همیشه محو تماشای استایل او بودم. برخلاف سایر شاگردان کلاس که جایگاه مرا دوست داشتند، من در آرزوی به دست آوردن جایگاه او بودم. البته نه همانروز، شاید وقتی دیگر.
امروز صبح در کلاس نشسته بودم، کلاس نقاشی. کلی شاگرد قد و نیمقد در کلاس هست، از بچه محصلهای دبیرستانی تا پشت کنکوری و خانمهای خانهدار و جوجه دانشجویان. البته در کلاس چند خانم بزرگتر هم حضور دارند. همسر چند نفر از پزشکان معروف و من سی و نه سالهی پزشک که برای فان نقاشی میکشد! امروز ناخودآگاه وقتی صدای پاشنهی کفشم روی کف چوبی کلاس، نگاهها را به سوی من برگرداند، یاد بیست سال قبل و کلاس زبان افتادم. نگاه دخترهای جوان دبیرستانی و دانشجو را روی خودم حس کردم و دلم خواست بدانم دربارهی من چه فکر میکنند. دیدم با خیلیهاشان دوست شدهام، بیشترشان را به اسم کوچک میشناسم. از داشتههایشان تعریف میکنم؛ جوانی، زیبایی و پرجنب و جوشیشان. برای تماشای کارهایشان در کنارشان میایستم و با آنها حرف میزنم. در شوخیهایشان شرکت میکنم و با آنها به شیطنتهایشان میخندم. نمیدانم دربارهی من چه فکر میکنند و آیا دوست دارند جای من باشند یا نه. فقط میدانم جای امروزم را دوست دارم.