مدتی است که شب‌ها قبل از خواب به داستان‌های صوتی گوش می‌دهم. دیشب داستانی شنیدم از Dan Chaon نویسنده معاصر امریکایی. راوی از رابطه خود با پدرش وقتی کودک بود و سپس رابطه خود و فرزندانش وقتی خودش پدر بود حرف می‌زد. جایی چیزی با این مضمون روایت کرد که دلش می‌خواسته تصویری که از او در ذهن فرزندانش ماندگار می‌شود مربوط به زمان مهربانی‌اش باشد اما همیشه تصویرهای بدخلقی‌ها ماندگارترند.

یادم هست پسرم  که 5 ساله بود چند روزی برای مسافرت به شهری دیگر و منزل دوستی رفتیم. فرزندم همیشه اصرار داشت با تمام غذاها سس قرمز زیادی بخورد و ما از دوست‌مان خواستیم او را منع کند. ان‌شب او هم چنین جوابی به ما داده بود: «دوست ندارم پسرتان وقتی بزرگ شد از من به‌عنوان عمویی که سس به او نداده بود،‌ یاد کند.»

صبح که از خواب بیدار شدم به این فکر می‌کردم که سال‌ها بعد فرزند من چه تصویری از من در ذهنش خواهد داشت. امروز  برای هیراد روز قشنگی بود. در اولین هفته تعطیلی مدارس دوستانش را به منزل دعوت کرده بود و تمام عصر را مشغول اب‌بازی و تفریح بودند. من و او از چند روز قبل هم مشغول تدارکات امروز بودیم و کلی اسباب بازی و خوراکی و... خریده بودیم. دیشب موقع خواب به‌ من گفته بود تو بهترین مامانی! و امروز هم پس از رفتن دوستانش از من خیلی تشکر کرد. شب قبل از خواب مثل هر شب کنار تختش نشستم تا چند دقیقه‌ای صحبت کنیم. از او درباره امروز پرسیدم. با خوشحالی‌ از ماجراهای امروز می‌گفت و از این‌که من با او همراه بودم خیلی راضی و خرسند بود. خندیدم و دستش را گرفتم و گفتم می‌خواهم از تو خواهشی بکنم. با تعجب نگاهم کرد. خندیدم و گفتم می‌شود وقتی بزرگ شدی هر وقت می‌خواهی مرا به‌یاد بیاوری امروز را را به‌خاطر بیاوری؟!