نوروز فرخنده

امروز برای انجام کاری به بانک رفتم. وقتی دیدم آن‌جا سفره‌ی هفت سین زیبایی چیده شده، گل از گلم شکفت. فوری طبق معمول! با تلفنم از آن عکس گرفتم. جالب این‌که بقیه‌ی مشتری‌ها از ملیت‌های مختلف هم جلوی سفره می‌ایستادند و با لذت و کنجکاوی به آن نگاه می‌کردند.
این‌روزها با این‌که از سرمای شدید هوا کاسته شده، اما نشانه‌های آمدن بهار آن‌چنان در طبیعت کانادا حس نمی‌شود؛ هنوز هیچ درختی شکوفه نکرده و جایی سبز نشده، اما به لطف حضور جمعیت ایرانی در خیلی از مکان‌های عمومی آثار نوروز را می‌‌‌توان دید. از بازارهای نوروزی که در چند نقطه‌ی شهر برپا شده و بازدید کننده‌ی غیر ایرانی هم دارد که بگذریم و فروشگاه‌های ایرانی که سبزه و ماهی قرمز و سنجد و سمنو دارند را ندید بگیریم، در مکان‌هایی مثل بانک‌ها، مال‌ها و فروشگاه‌هایی که مخصوص همه‌ی ملیت‌هاست، نماد نوروز ایرانی یا همان هفت‌سین باستانی ما دیده می‌شود.
از آن جالب‌تر برگزاری مراسم چهارشنبه سوری توسط شهرداری و با همکاری و نظارت اداره‌ی پلیس بود. این‌جا کشوری چند ملیتی است و تمام ملت‌ها برای برگزاری مراسم مذهبی و سنتی و آیینی خود آزاد هستند. دولت هم به آن‌ها و عقایدشان احترام می‌گذارد. به‌همین علت همان‌طور که دیدن خانواده‌ای با دو پدر طبیعی است، دیدن یک زن با روبند و چادر و مردی با ریش بلند هم خیلی عجیب نیست. برخلاف بسیاری از ما ایرانی‌هایی که نژادپرستی تا حدی در وجودمان نهادینه شده، با دیدن مرد سیک با سرپوشانده در کلاه، یا عرب ریش ‌بلند و یا خاخام یهودی در خیابان شروع به ایش‌و ویش می‌کنیم و در دل و گاهی به زبان می‌گوییم که چرا این‌ها را به این کشور راه داده‌اند، مردم بومی این‌جا نه‌تنها به حضور دیگر ملیت‌ها اعتراض نمی‌کنند که از حضورشان خرسند هستند و معتقدند قدرت ملت کانادا از تنوع آن‌ است.
بسیاری از کارکنان ادارات و بخش‌های خصوصی و دولتی این‌جا از مهاجرین هستند. از کارمند بانک و پلیس و نیروهای وزارتی گرفته تا پزشکان و پرستاران و .... دیگر و تمام این مهاجرین کمر به خدمت به جامعه‌ی خود بسته‌اند. وزیر آموزش ایرانی این‌جا برای بهبود شرایط ایرانیان تلاش می‌کند و کارمند فارسی زبان بانک آماده‌ی خدمت‌رسانی به خانم و آقای مسنی است که زبان انگلسی بلد نیستند.
تبریک نوروزی نخست‌وزیر جوان کانادا هم به شیرینی این احساس‌ افزود و حالا حس می‌کنم که این‌جا هویت و جایگاهی داریم و زیادی نیستیم. به‌هر حال همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم امید که سال نو سالی پر از آرامش و اسایش و تندرستی و صلح و دوستی برای تمام هم‌وطنان عزیز در هر کجای دنیا که هستند باشد.

بهارتان خجسته

نوروزتان پیروز

 

تجارب جدید در وطن جدید

1. هفته‌ی پیش یک روز صبح دیر از خواب بیدار شدیم و فرزندم از اتوبوس مدرسه‌ جا ماند. به‌ناچار او را رساندم به مدرسه. این جا رسم بر این است که اگر دیر برسی باید خودت فرزند را تا داخل همراهی کنی و بعد اسم دانش‌آموز را امضا کنی و ساعت حضور را بنویسی. من هم طبق معمول با عجله رفتم که این کارها را انجام دهم که خانمی جلوی در مرا متوقف کرد. هم من و هم فرزندم را. راستش آنقدر هول بودم که نفهمیدم چه گفت. دوباره که خواستم بروم به سمت امضای برگه مجددا مقاومت کرد و این بار متوجه منظورش شدم. سرود ملی کانادا O Canadaدر حال پخش شدن بود. مراسم صبح گاهی در سالن ورزش در حال اجرا بود و خانم از من می خواست به احترام سرود ملی ساکت و بی‌حرکت بایستم. برایم بسیار جالب بود. مشابه‌اش را کمتر دیدم. راستش در وطن حرکات بیشتر ما نمایشی بود. دلم گرفت. به‌هر حال منتظر ماندم تا سرود تمام شد. بعد فرم را امضا کردم و برگشتم. در حالی که چشمانم پر از اشک بود...

2. برای انجام کاری به بانک مراجعه کردم. ساعت 9 بود اما بانک تعطیل بود. به ساعت کاری نگاه کردم؛ ساعت باز شدن 9:30. به داخل ماشین برگشتم و خودم را مشغول کردم. حدود 9:28 برگشتم. چند نفر منتظر بودند. خانمی چشم بادامی به شیشه کوبید. چون پرسنل داخل بانک بودند. خانمی به پشت در شیشه‌ای آمد و عذرخواهی کرد که هنوز دو دقیقه مانده است. منتظر ماندیم. درست سر ساعت همه‌ی پرسنل بانک جلوی در ردیف شدند. حتی رییس هم آمد. در باز شد. ما یکی یکی وارد شدیم. همه به ما سلام و صبح به‌خیر و خوش‌آمدید گفتند و از معطل شدن ما عذر خواستند. بعد به پشت باجه‌ها برگشتند و مشغول ارایه‌ی خدمت شدند. 

آزار جنسی (3)

طرحم تمام شده بود و مدت کوتاهی در یکی از شهرهای اطراف، هفته‌ای یک روز در یک درمانگاه خصوصی کار می‌کردم. مدیر درمانگاه مرد مسن و محترمی بود اما در برخورد با برخی همکاران جوان‌ خانم صمیمیت زیادی نشان می‌داد. گاهی می‌شنیدم که برخی آقایان خدماتی گله می‌کنند که فلانی فقط با خانم‌ها راه می‌آید و آن‌ها می‌توانند با یک خنده و چند شوخی، اضافه حقوق بگیرند و مرخصی! ولی با توجه به محافظه‌کار بودنم خودم را از تمام این حرف‌ و حدیث‌ها دور نگه می‌داشتم. اتفاقاً در آن زمان همکار پزشک مردی داشتم که چند سالی از من بزرگ‌تر بود. هر چند هفته گاهی فقط زمان تعویض شیفت همدیگر را می‌دیدیم با کمترین برخورد ممکن. آن موقع سرم به در‌س خواندن گرم بود، یادم هست روزی برای تغییر برنامه به مدیر مراجعه کردم و ایشان با مرخصی من موافقت نکرد و گفت چون یک روز در هفته کار می‌کنم، حتماً باید جانشین داشته باشم. دوستم می‌گفت لابد چون آن خنده را تحویل نداده‌ای! ناچار دست به دامن همین آقای دکتر شدم. شماره‌ی‌ تلفن‌شان را از درمانگاه گرفتم تا با ایشان هماهنگ کنم. خلاصه کارم انجام شد اما بعد از آن هر از گاهی از آقای دکتر پیامک‌هایی دریافت می‌کردم.
تازه موبایل در دور افتاده بود و اس ام اس دادن کلی محبوب بود. همکاران از بامزه بودن آقای دکتر و این‌که هر روز برای‌شان کلی جک دست اول می‌فرستد حرف می‌زدند. آن‌قدر از ماجرا پرت بودم که مطلب را نگرفتم! کم‌کم جک‌ها تبدیل به جک‌های با مفهوم سکسی شد. چند بار اول در پاسخ علامت سوال و علامت تعجب فرستادم. بعد جک‌هایی حاوی کلمات سکسی که در قدم اول به جای کلمات نقطه‌چین دریافت می‌کردم. ترسیده بودم اما هنوز بی‌توجهی می‌کردم. دیگر به هیچ پیامکی پاسخ نمی‌دادم. فقط سریع پاکش می‌کردم. تا یک شب که در منزل کنار همسرم نشسته بودم و در حال خنده و شوخی بودیم، یکی از همین پیامک‌ها رسید. همسرم پرسید که کیست. داشتم خیلی راحت ماجرا را توضیح می‌دادم که از تغییر قیافه‌ی او به عمق واقعه پی بردم. همسرم عصبانی شده بود، مرا بازخواست می‌کرد که چرا اجازه دادم همکارم چنین رابطه‌ای با من برقرار کند..

-رابطه؟؟؟ چه رابطه‌ای؟ تو مرا متهم می‌کنی؟
-من می‌شناسمت. از خصوصیات اخلاقی تو خبر دارم. از محافظه‌کاریت. انفعال تو باعث پر رو شدن او شد. اگر از همان اول جلویش می‌ایستادی...
خلاصه نه‌تنها شب‌مان خراب شد که رفتار و منش من هم به چالش کشیده شد. تمام شب را نخوابیدم و فکر کردم. فردا اول وقت به درمانگاه زنگ زدم و شیفت کاری دکتر را گرفتم. یک ساعت زودتر در درمانگاه منتظر نشستم. وقتی که آمد خیلی رک و رو در رو مساله‌ی پیامک‌ها را مطرح کردم و گفتم به هیچ وجه تکرار نشود والا عواقب بدی متوجه‌ی ایشان خواهد شد. دکتر اول کمی جا خورد و بعد گفت که او برای بعضی از همکاران چنین پیامکی می‌فرستد و کسی شاکی نمی‌شود!
توپ را در زمین من انداخته بود! تو مشکل داری! تو بد برداشت می‌کنی! تو روشنفکر نیستی! از عصر ارتباطات و از مدرنیته بی‌خبری!
یاد آن شب و برخورد همسرم افتادم. گفتم رفتار آن‌ها به‌ خودشان مربوط است اما این خواست من جدی است. دکتر خنده‌ی دیگری کرد و اتاق را ترک کرد. کاملاً به‌یاد دارم که وقتی از اتاق بیرون رفت تمام بدنم می‌لرزید. باید می‌گفتم و گفتم و دیگر تکرار نشد. محل کارم را هم عوض نکردم، با قدرت ادامه دادم.
همیشه وقتی ‌آن ماجرا را به‌یاد می‌آورم، فکر می‌کنم اگر تهدیدی برای زندگی‌ام احساس نمی‌کردم، اگر صداقتم به‌ چالش کشیده نمی‌شد،‌ اگر محافظه‌کاری و ترسم به رضایت تعبیر نشده بود و ترس جدی از اتهام و شریک جرمی نبود، جربزه‌ی انجام چنین کاری را نداشتم اما شروع خوبی بود برای راهی که خیلی طولانی به‌نظر می‌رسید...

آزار جنسی (2)

موضوع صحبت‌مان دربارهِ‌ی «آزار جنسی» به آن‌جا رسیده بود که همکارمان هر جوری دلش می‌خواست با بقیه حرف می‌زد و می‌خندید و تحمل هیچ اعتراض و انتقادی را نداشت تا این‌که از محل کار من منتقل شد بدون این‌که هرگز حتی این فکر به سرم بزند که می‌توانم جلوی او بایستم. آن‌چه که مانع برخورد من و برخی از همکاران خانمم با این فرد می‌شد ترس از مورد قضاوت دیگران واقع شدن بود. ترس از این‌که انگ «راه دادن» یا «حتماً خودش هم می‌خواسته و گرنه چرا با ما چنین رفتاری ندارد!» را دریافت کنیم.
آخرین شاهکار این همکارمان قبل از انتقال این بود که گویا در ماموریت شغلی که با یکی از خانم‌های همکار برای پایش به روستاهای مجاور رفته بود، ضمن این‌که در طول راه کلی با راننده شوخی‌های بی‌مزه کرده و جک‌های سکسی تعریف کرده در بخشی از مسیر به راننده دستور داده بوده ماشین را نگه ‌دارد تا جفت‌گیری گاوها را تماشا کند! همکار خانم ما هم در ماشین نشسته و لام تا کام حرفی نزده، فقط بعد از رسیدن به درمانگاه به اتاقش رفته و گریه کرده بود! البته ماجرا بعد از چند ماه بعد توسط یک دوست نزدیک آن خانم که بعدها با او مشکل پیدا کرده بود،‌ با همان انگ‌هایی که در بالا ازشان نام بردم، همه‌جا پخش شد و نتیجه استعفای آن خانم از محل کار بود.
وقتی به آن ماجرا فکر می‌کنم یادم هست حتی نتوانستم ماجرا را برای همسرم تعریف کنم. بچه‌ها می‌گفتند اگر قضیه این‌طور نبود پس چرا فلانی استعفا داد؟ من خودم را راحت کرده بودم و می‌گفتم من خیلی آن خانم را نمی‌شناختم تا درباره‌ی شخصیتش نظر دهم اما آقا را که می‌شناختم! امروز به‌عنوان یک زن چهل‌ساله با خجالت آن خاطرات را به‌یاد می‌آورم اما احساس می‌کنم که رفتار من و برخی همکارانی که می‌شناختم‌شان (کسانی که در جمع خودمان از آن خانم دفاع می‌کردیم و در لفظ به آن آقا بد و بیراه می‌گفتیم) ناشی از ترسو بودن و بزدلی نبود. سبک تربیتی و رفتاری ما در آن زمان، محیط بسته‌ی اداری و تا حد زیادی آلوده و البته محدودیت روابط با جنس مخالف و تا حدی تابو بودن این ارتباطات نمی‌توانست نتیجه‌ای جز این داشته باشد.
امروز بسیاری از همکاران و همکلاس‌های از جنس مخالف با هم حداقل در فضای مجازی ارتباط دارند و با هم گفت‌وگو می‌کنند. اصلاً معتقدم بسیاری از آدم‌ها ترس‌های‌شان را پشت هویت‌های مجازی‌شان پنهان می‌کنند و به آن غلبه می‌کنند، بسیاری روابط را در این محیط مجازی تجربه می‌کنند. البته این فضاها گرفتاری‌های خود را دارد که شاید در فرصت مناسبی به آن بپردازیم اما وقتی به زندگی‌ام فکر می‌کنم این ترس با من بود تا....