خوب یادم هست ک بچه که بودم کارتونی پخش می‌شد از یک بقچه‌ی گره زده شده که بوی تنبلی از آن به مشام می‌رسید و هر کس که آن را کمی باز می‌کرد با احساس کمی از بوی آن تنبل می‌شد. یادم هست گوزنی به دام این بقچه افتاده بود و تمام شاخ‌هایش تار عنکبوت بسته بود...

حالا حکایت من است. امروز بعد از مدت‌ها به وبلاگم سر زدم و دیدم همان معدود دوستانم از نخواندن پست‌های‌شان گله‌مندند. خودم هم مدت‌هاست ننوشته‌ام. چه کرده‌ام؟ نه بپرسید چه نکرده‌ام. نقاشی نکشیده‌ام. بیش از 4 تا 5 ماه. درس نمی‌خوانم آن‌هم بیش از یک ماه، ورزشم نامنظم شده و خوراکم ناجور. تازه روند فیلم و سریال دیدنم هم نافرم شده، از همه بدتر آخرین کتابی را که به‌دست گرفته‌ام هنوز تمام نکرده‌ام. مقاله‌ها را هم به زور اخم و تخم سردبیر روزهای آخر تحویل می‌دهم. کلی برنامه داشتم. چه‌ شد؟ از دست خودم شاکییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم! ولی ناامید نیستم. دوباره شروع میکنم. یاعلی!