در سفری با خانمی هنگ‌کنگی و ساکن کانادا در یک مسیر یک‌ ساعته همراه بودم. وقتی پرسید اهل کجا هستم و گفتم ایران، چیزی گفت که برایم جالب بود، گفت حدس می‌زدم، در کانادا چند همسایه و دوست ایرانی دارم که به نظرم تو شبیه به آن‌هایی! از ایران از من پرسید و این‌که پایتختش کجاست و آیا شهر مدرنی است یا نه؟ برایش توضیح دادم که بله، بیا و ببین، تهران شده نیویورک! تورنتو دیگر چه قابل دارد. بعد هم از آب‌ و هوا گرفته تا بقیه‌ي چیزها از من پرسید. انگار نه انگار که چند دوست ایرانی داشته. نمی‌دانم این هم‌وطنان تاکنون چه می‌کردند و چرا اطلاعات نمی‌دادند. شاید هم می‌پرسید که بداند آن‌ها راست گفته‌اند یا نه! از همه‌جا و همه‌چیز در آن مدت کوتاه حرف زدیم. گاهی از من چیزهایی می‌پرسید که نمی‌دانستم! هر جا گیر می‌کردم موضوع صحبت را عوض می‌کردم یا جواب دیگری می‌دادم! صحبت را به خرید لباس کشاند، گفتم ما در ایران بیشتر لباس و اجناس ترک می‌خریم. از من پرسید مگر ایرانی ندارید؟ من موضوع را به سویی بردم که جنس لباس‌های ترک مرغوب است و در خیلی از کشورهای دنیا به‌فروش مي‌رسد. بلافاصله از من پرسید ایران به چه معروف است؟ (انگار 20 سوالی بود، اصلا مهلت نمی‌داد!) گفتم فرش، زعفران و پسته. راستش احساس می‌کردم اطلاعاتم از وطنم خیلی کم‌ است! هی تلاش می‌کردم چیز معروفی پیدا کنم که یک غریبه بداند و بشناسد، که ایران را به‌یادش بیاورد! چیزی غیر از سیاست و غنی‌سازی اورانیوم و نفت! و البته دروغ هم نباشد که او را دچار شک و شبهه کند. از صنعت‌مان پرسید، هر چه فکر کردم، چیزی به یادم نیامد. همه‌اش فکر می‌کردم صنعتی نداریم یا من نمی‌دانم؟ جز مونتاژ اتومبیل‌های خطرناک! چیزی به ذهنم نرسید. باز هم رفتم سراغ معادن و البته آثار باستانی و صنعت توریسم. از من پرسید با توجه به آثار فراوانی که از آن حرف می‌زنی، توریست زیاد دارید؟ گفتم خیر، به علت وضعیت خاص کشور و حجاب و ... خیلی هم توریست نداریم. باز هم حرف زدیم؛ از انقلاب سال 57 و رژیم شاه و انقلاب برای آزادی و برابری! از همسایه‌ها‌ی‌مان که معروف هستند به بدبختی و جنگ و گرفتاری؛ عراق، افغانستان، پاکستان و البته دبی که او می‌دانست هم ثروتمند است و هم مدرن. امنیت و رشدش را که نگو! گویا هر شب پای اخبار مي‌نشست! خلاصه داستانی بود این گفت‌و‌گوی ما.
همیشه احساس می‌کنم در سفر نماینده‌ی یک ملت هستم و باید برای آدم‌هایی که چیزی از کشورم نمی‌دانند، تصویر خوبی بسازم. اصلا نه، همان که تصویر بدی نسازم، عالی است اما گاهی فکر می‌کنم در بین حرف‌هایم چیزهایی که برای من عادی است برای آن‌ها عجیب یا حتی غیرممکن است! شکر خدا همین که می‌بینند یک زن ایرانی تحصیل کرده است و مستقل خودش خیلی است. در بعضی‌ها سفر‌ها بعضی‌ها فکر می‌کردند که ما.... بگذریم. خیلی فکرهای بدی می‌کردند!
بین توریست‌های اروپایی و امریکایی پیدا کردن آدم نسبتاً پرحرفی مثل این‌ خانم کمی سخت است، ما در ایران همه‌جا حرف می‌زنیم؛ در تاکسی، در صف نان و حتی پشت چراغ قرمز (البته اگر منتطر بمانیم)! اما آدم‌ها‌ی آن‌وری کم حرف می‌زنند، بیشتر سرشان به کار خودشان است، در تمام مسیر طولانی مترو یا اتوبوس، هدفون به گوش‌شان است یا کتاب می‌خوانند اما ما شرقی‌ها خیلی بیشتر شبیه‌ هم هستیم، خیلی زیاد. حتی ارتباط‌مان با خانواده. دل‌تنگی‌مان و البته کمی سوغات خریدن‌مان! البته این خانم که 27 سال بود در کانادا زندگی می‌کرد، ظاهراً به روابط انسانی خیلی دقیق بود، از رفتار همسرم با من و فرزندم، از حدود اختیارات یک زن در خانواده و محل کار می‌پرسید. می‌گفت به مردم‌شناسی علاقه دارد، روزی را در ماه تصمیم می‌گیرد هیچ‌کاری نکند و فقط برود مغازه‌ها را نگاه کند و خوش بگذراند. هر چه دوست دارد بپوشد و بخورد. راه برود، با اتوبوس و مترو به داون‌تاون برود و بنوشد و بخندد! لباس ساده‌ی رنگ روشنی پوشیده بود با یک کلاه آفتاب‌گیر گنده!
به هر حال، وقتی آدم‌های جاهای مختلف را می‌بینم و نگاه‌شان به زندگی را، گاهی به‌خودم و خودمان شک می‌کنم. به‌ خیلی چیزها. دغدغه‌های ما با آن‌وری‌ها خیلی متفاوت است. داشته‌های مان نیز. از او از دارایی‌اش پرسیدم، گفت همسری خوب و همراه و دو دختر سالم و موفق. شاید اگر او از من می‌پرسید چهار برابر دارایی‌های نداشته‌ام را به او می‌گفتم، از خانه و ماشین و زمین زعفرانیه و کارخانه‌ی فلان‌جا!
کاش زودتر پوسته‌امان را بشکنیم و بیرون بیاییم. وقتی دغدغه‌ی زندگی‌ات فقط غم نان و معاش باشد، می‌مانی و درجا می‌زنی. باید از مرزها گذشت و دید و آموخت. نمی‌دانم هنوز سردرگمم. خیلی گفتنی دارم، خیلی اما قضاوت با خودتان.