فردا دیر است
دیروز که از خانه بیرون میآمدم، دیدم جلوی خانهی همسایهی دیوار به دیوارمان شلوغ است. گویا مادر خانواده فوت کرده و افراد خانواده در حال نصب پرده برای اطلاعرسانی و تسلیت بودند. راستش زیاد نميشناختمشان. هر از گاهی خانم مسنی را میدیدیم که با عصا از خانه بیرون میآمد و جلوی ماشین پسرش مینشست. همیشه هم اخمو بود و یادم مانده انگشتر قدیمی گندهای هم بهدست داشت. هفت سال قبل اولین روزی که به اپارتمان فعلیمان آمده بودیم، سر تراس خانه چشمم به دو عدد گلابی افتاد که از درخت حیاط خانهی همین همسایه به سمت خانهی ما آمده بود. با ذوق گلابیها را چیدم. چند روز بعد برای اولین بار همین خانم مسن را دیدم که عصازنان از خانه بیرون میآمد. نزدیک رفتم، بعد از سلام گفتم من همسایهی جدیدتان هستم در این آپارتمان و خانهمان را نشانش دادم. با تعجب نگاهم کرد یعنی که خوب به من چه! گفتم گلابیهای خانهی شما به حیاط ما سرک کشیده بود و من آن را چیدم.
چهرهی اخمویش باز شد. خندید و گفت نوش جان. میوهی آنطرف سهم شماست، اگر دوست داری بیا هر تعداد میوه که خواستی از درخت حیاطمان بچین. لبخندش از ذهنم پاک نمیشود. انگار خیلی خوشحال شده بود. شاید در این هفت سال هفت بار بیشتر ندیدمش اما دیشب که پردهي سیاه جلوی خانهشان را دیدم، دلم گرفت. دلم میخواست بروم برای فرزندانش این ماجرا را تعریف کنم و تسلیت بگویم اما آنها که مرا نمیشناسند.
این چندمین بار است که خبر فوت افرادی را میشنوم که خودشان را میشناسم اما خانوادهاشان را نه. مثلاً چند نفری که صبحها در مسیر پیادهروی با هم سلام و احوالپرسی میکردیم. با هم دوست شده بودیم و به دیدن هرروزهي هم عادت داشتیم و خب حالا یک جور حس ناراحتی از فوت دوست یا عزیزی داری اما نمیتوانی به مجلس ترحیمش بروی. به که میخواهی تسلیت بگویی؟ بگویی مرحوم را میشناختم، آدم خوبی بود. در غمتان شریکم اما آن علامت سوال در ذهن بستگان مرحوم را چهجوری پاسخ میدهی؟ در ماه گذشته تعداد زیادی از همکاران پیر و جوانمان را از دست دادیم اما هر بار برای شرکت در مراسمشان (گرچه کمتر) اما یاد همین علامت سوال میافتادم. به «موری» در کتاب «سهشنبهها با موری» فکر کردم که قبل از مرگش برای خودش مجلس ترحیم گرفت. دوستان و آشنایانش را دعوت کرد تا دربارهی او حرف بزنند. عیبها و حسنها، گلهها و تشکرها از او را بازگو کنند تا خودش بداند.
اصلا لازم نیست تا آدم مجلس ترحیم بگیرد تا از خودش بشنود. گاهی فکر میکنم فرصت خیلی کم است و دم هم غنیمت است. باید تا دوستانت هستند بهشان بگویی که دوستشان داری، برایت مهماند، بهشان احترام میگذاری چون فردا ممکن است دیر شده باشد.
چهرهی اخمویش باز شد. خندید و گفت نوش جان. میوهی آنطرف سهم شماست، اگر دوست داری بیا هر تعداد میوه که خواستی از درخت حیاطمان بچین. لبخندش از ذهنم پاک نمیشود. انگار خیلی خوشحال شده بود. شاید در این هفت سال هفت بار بیشتر ندیدمش اما دیشب که پردهي سیاه جلوی خانهشان را دیدم، دلم گرفت. دلم میخواست بروم برای فرزندانش این ماجرا را تعریف کنم و تسلیت بگویم اما آنها که مرا نمیشناسند.
این چندمین بار است که خبر فوت افرادی را میشنوم که خودشان را میشناسم اما خانوادهاشان را نه. مثلاً چند نفری که صبحها در مسیر پیادهروی با هم سلام و احوالپرسی میکردیم. با هم دوست شده بودیم و به دیدن هرروزهي هم عادت داشتیم و خب حالا یک جور حس ناراحتی از فوت دوست یا عزیزی داری اما نمیتوانی به مجلس ترحیمش بروی. به که میخواهی تسلیت بگویی؟ بگویی مرحوم را میشناختم، آدم خوبی بود. در غمتان شریکم اما آن علامت سوال در ذهن بستگان مرحوم را چهجوری پاسخ میدهی؟ در ماه گذشته تعداد زیادی از همکاران پیر و جوانمان را از دست دادیم اما هر بار برای شرکت در مراسمشان (گرچه کمتر) اما یاد همین علامت سوال میافتادم. به «موری» در کتاب «سهشنبهها با موری» فکر کردم که قبل از مرگش برای خودش مجلس ترحیم گرفت. دوستان و آشنایانش را دعوت کرد تا دربارهی او حرف بزنند. عیبها و حسنها، گلهها و تشکرها از او را بازگو کنند تا خودش بداند.
اصلا لازم نیست تا آدم مجلس ترحیم بگیرد تا از خودش بشنود. گاهی فکر میکنم فرصت خیلی کم است و دم هم غنیمت است. باید تا دوستانت هستند بهشان بگویی که دوستشان داری، برایت مهماند، بهشان احترام میگذاری چون فردا ممکن است دیر شده باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲ ساعت 12:5 توسط یک زن
|