سلام
نمی‌دانم دو پست  سقط جنین و آگهی دعوت به کار  این وبلاگ را خواندید یا نه. اما چند روز پیش‌ یکی از بستگان همان زوج آمده بود برای درمان. حال و روز آن زن و شوهری که شرحش رفت را جویا شدم. راستش تقریباً 6 ماهی بود که دیگر به تلفن‌های پیگیری‌ مددکارمان جواب نمی‌دادند. می‌دانستم از سال قبل از هم جدا شده‌اند. خانم با مصرف شدید شیشه، اختلالات خلقی و رفتاری پیدا کرده بود. هر از گاهی به مطب مراجعه می‌کرد و می‌گفت با فرد جدیدی زندگی می‌کنم. تمایلی هم به دیدن فرزندش نداشت. آقا هم می‌گفت از همسرم جدا شده‌ام و مادر از دخترم نگهداری می‌کند. من هم تنها زندگی می‌کنم و به کارم مشغولم! از این فامیل شنیدم که هر دو در زندان هستند. آقا را با 120 گرم هرویین دستگیر کرده‌اند و با توجه به این مساله احتمالاً حکمش اعدام است. از وضعیت خانم هم خبر درستی نداشت فقط می‌گفت زندانی است. آن لحظه خدا را شکر کردم که فقط یک فرزند را داشتند. اگر دومی مانده بود چه می‌شد؟ چه کسی از او مراقبت می‌کرد؟ روانه‌ی بهزیستی می‌شد یا راه پدر و مادر را در خانواده ادامه می‌داد؟ حال آن کودک را جویا شدم که گویا مدرسه‌ می‌رود، مادربزرگش فوت شده و فعلاً با عمه‌اش زندگی می‌کند. عمه را چند باری دیده بودم. زن خوبی به نظر می‌رسید. شنیدم دخترک کلاس دومی و به درس‌هایش هم علاقمند است. معمولاً موقع ویزیت اجازه نمی‌دهم بچه‌ها در اتاق باشند چون نمی‌خواهم اسم مواد و مطالب مربوط به مصرف آن را بشنوند اما این یکی خودش استادی بود. می‌گفت خانم دکتر این هفته بابام کاری نکرده اما... (مادر را به اسم کوچک صدا می‌زد) کرد. می‌گفت ... بابا را دیوانه می‌کند. کارش را می‌کند و سر به سر بابا می‌گذارد تا بابا او را کتک بزند. آن موقع 6 یا 7 سال بیشتر نداشت. گاهی در مطب از من می‌خواست گوشی پزشکی را به او بدهم. می‌گفت می‌خواهم دکتر شوم، مثل شما. همیشه به او شکلات یا خوراکی می‌دادم. حتی اگر نمی‌آمد برایش می‌فرستادم. این‌بار فقط برایش آرزوی زندگی شیرین و سرنوشت خیر کردم. هنوز هم خیلی متاثر هستم. نمی‌دانم. فقط به آن فامیل سفارش کردم که مراقب «کیانا» باشد. یادم هست اسمش کیانا بود. همیشه به یادم می‌ماند.