دیروز به همراه دوست مصری‌ام و فرزندان‌مان به یک پارک سرپوشیده رفتیم تا هم بچه‌ها کمی بازی کنند و هم ما خانم‌ها استراحتی کرده‌ باشیم و تجدید قوایی. با خانم دیگری که اهل مکزیک بود و همسرش ایرانی، نیز آشنا شدم. بچه‌ها بازی می‌کردند و ما حرف می‌زدیم. کمی بعد تصمیم گرفتم تا با پسرم همراه شوم، باورکردنی نبود اما وقتی با او از لوله‌های پرپیچ‌ و خم می‌گذشتم و از نردبان‌های طنابی بالا می‌رفتم و از سرسره‌های بلند پیچ در پیچ سر می‌خوردم احساس جوانی و نشاط زیادی کردم، از دوستانم خواستم تا با من همراه شوند و حتی بعد از آن تصمیم گرفتیم به داخل قلعه‌های کوچکی که برای بازی دختر کوچولوها تعبیه شده بود برویم که خلاصه برای یک بار هم شده در قصری نشسته‌ باشیم! در کل اوقات خوشی داشتیم و من کاملاً احساس شادی و نشاط و آرامش می‌کردم. موقع برگشت اما گرفتار ترافیک سنگینی شدیم که البته روان بود. بچه‌ها می‌خندیدند و ما هم حرف می‌زدیم و موزیک گوش می‌دادیم. خوب یادم هست داشتم یکی از آواز‌های دنگ‌شو را کم و بیش و البته دست و پا شکسته برایش ترجمه می‌کردم که در آینه چشمم به چراغ ماشین پلیس افتاد. سریع خود را کنار کشیدم و راه را باز کردم و در کمال تعجب دیدم ماشین پلیس موازی من قرار گرفت و از من خواست که لطفاً ماشین را متوقف کنم.
با خود فکر ‌کردم که هیچ خطای رانندگی نداشته‌ام؛ سرعت مناسب، فاصله‌ی مجاز از ماشین جلویی، استفاده از راهنما و ...، فرزندان ما در صندلی پشت با کمربند‌های بسته نشسته بودند. یک لحظه از ذهنم گذشت: خطای منکراتی!
به صندلی کناری نگاه کردم. دوستم با حجاب کامل نشسته بود. پس مشکل چه بود؟ بلافاصله ضبط را خاموش کردم و دستم را به سمت روسری بردم که نبود! شاید بخندید اما همه‌ی این‌ها در کمتر از کسری از ثانیه از ذهنم گذشت. آن‌قدر سریع که نتواستم فکرم را جمع کنم. ایستادم و پلیس با چراغ قوه آمد و بعد از سلام از من مدارک خواست. من به‌طور کامل هنگ کرده بودم و اصلا متوجه‌ی منظور مامور پلیس نمی‌شدم و از دوستم می‌پرسیدم که او چه می‌گوید و جالب‌تر این‌که او هم تمام کلمات پلیس را عیناً به انگلیسی برای من تکرار می‌کرد! خلاصه تا مدارک را به پلیس نشان بدهم فهمیدم که گویا چراغ‌های ماشینم خاموش بوده و پلیس نگران شده که مشکلی نباشد. کم‌کم آرامش خود را بازیافتم و توضیح دادم که زمانی که سوار ماشین شدم هنوز هوا روشن بود و ترافیک سنگین حواس مرا پرت کرد و همیشه چراغ با روشن شدن ماشین روشن می‌شد و از این بهانه‌های الکی! پلیس مدارک مرا گرفت و برای چک به داخل ماشین خود برد و از من خواست داخل ماشین خودم منتظر بمانم و بعد از چند دقیقه که برای من مثل یک ساعت گذشت، مدارک را تحویل داد و عذر خواهی کرد و گفت خوشحال است چراغ‌های ماشین سالم هستند و مشکلی ما را تهدید نمی‌کند و (بدون جریمه کردن) از من خواست در هنگام برگشت به‌داخل اتوبان مراقب باشم و ایمن رانندگی کنم.
در تمام مدت آن انتظارسخت،‌ من حالم را برای دوستم توضیح می‌دادم و از ترس‌های مسخره‌ام هنگام مواجهه با پلیس حرف می‌زدم. از داستان‌هایی که سرهم می‌کردیم تا جریمه نشویم و البته می‌شدیم و از خطرات خطاهای منکراتی در مقایسه با جرایم رانندگی! و او نیز از این‌که در کشورش رفتار پلیس ناعادلانه و بسته به شرایط فرد است، حرف ‌زد. وقتی کارمان تمام شد هر دو گفتیم چه با ادب بودند و چه‌قدر انسانی رفتار کردند ولی هنوز وقتی به حال آن لحظه‌ام فکر می‌کنم احساس می‌کنم شاید خنده‌دار به‌نظر برسد ولی اصلا حس خوبی نبود.