غریبی نمیکنم!
راستش نمیدانم چرا اما در این مدت به اینجا یک حس نوستالژی دارم. برایم خیلی عجیب است چراکه مدت زیادی از سکونت من در این شهر و کشور نمیگذرد ولی این حس مدام با من است. بهویژه وقتی به پیادهروی میروم، خاطرات ایام کودکی در ذهنم تکرار میشود و حال خوشی پیدا میکنم. راستش کمی هم نگران شدم. به تناسخ و خواب و حلول روح و همهی اینها هم فکر کردهام اما نه. سرانجام امروز گفتم بیخیال، بهتر آن است که از ساعات و لحظههایم لذت ببرم. خیره شدم به درختان و آسمان و سنجابهای فعالی که مدام با شیطنت در حال بالا و پایین رفتن از درختان بودند تا... بله سنجابها و راسوها و راکونها! بهیاد آوردم: کارتونهای کودکی را.
راستش زمان کودکی ما- سالهای اول دههی 60- تنها تفریح ما تماشای تلویزیون بود. آنهم در کل هفته در دو شبکهی موجود زمان کلی پخش برنامهی کودک به ده ساعت هم نمیرسید. هر روز عصر ساعت 5 شبکهی 1. شبکهی دو هم برنامهی کودک داشت اما اگر اشتباه نکنم جمعهها عصر. همان سالها تلویزیون رنگی هم خریدیم. حالا اگر شانس میآوردیم و ساعت قطع برق نبود، میشد کارتون دید. تمام روزهای تابستانمان با خانوادهی دکتر ارنست و مهاجران و رامکال میگذشت. یادم هست همیشه به خانوادهی دکتر ارنست فکر میکردم و خود را به جای فلون دختر خانواده میگذاشتم. دلم میخواست خانوادهی ما هم در جزیرهای بهدام میافتاد. بگذریم، از اصل داستان دور نشوم. همیشه ساختار زندگی قهرمانان داستان را با زندگی خودمان مقایسه میکردم؛ خیلی تفاوت داشت: از پوشش و خوراک بگیر تا سبک زندگی و خانه و خیابان و... . حتی حیوانات قصهی آنها هم با ما فرق میکرد. روی درختهایشان به جای گربه سنجاب نشسته بود، همه در خانه سگ داشتند، صبحان قهوه مینوشیدند آنهم بدون نان بربری یا لواش! شهرهایشان مثل روستاهای ما پر از دار و درخت بود و خلوت، خانهها شکل هم و یک طبقه. همیشه فکر میکردم که نویسندگان این قصهها چه تخیلی دارند اما امروز دریافتم که تخیل نبود. آنها فقط گوشهای از زندگی روزانهی خود را به ما نشان دادند و ما همانطور که بودند میدیدیمشان. این چند روز هم بعد از 30 سال همان سنجاب ها و راکونها و سگها و درختها را دیدم. مثل بنر سنجاب، مثل تصاویر روزهای بچگی ...
در راه کسی از من آدرس پرسید، یاد کلاسهای زبان دورهی راهنمایی افتادم؛ ترن رایت افتر فرست ترافیک لایت1! هرگز معنی بلاک را نفهمیدم، هیچوقت نتوانستم مثل کتاب آدرس بدهم چون خیابانهای ما مثل اینجا روی خطکشی صاف و مستقیم بنا نشده بود اما امروز...
به کارتونها و نمایشهای عروسکی فکر کردم. هرگز شبیه زندگی عادی ما نبود. نمیدانم یادتان هست یا نه؛ مادربزرگ و قلی! آقا تقی جزقلی! همه یا در محیطهای غیرواقعی بودند یا در زمانهای قدیم و یا داستان زندگی حیوانات. حس آشنایی به ببینده دست نمیداد. حتی در فیلمهایمان نیز زندگی قهرمانان از نظر پوشش و گفتار و کردار با آنچه در زندگی عادی بود تفاوت داشت. همانطور که گفتار و رفتار مردم در خانه و بیرون متفاوت بود.
نمیدانم ولی به هر حال اینجا غریبی نمیکنم!