مهاجرت
بعد از مدتی ننوشتن شروع دوباره کمی سخت است. با اینحال میخواهم فصل جدید نوشتهها را فعلا با عنوان مهاجرت شروع کنم و به نکاتی که در این مدت دستگیرم شد اشاراتی بکنم. مطالب لزوما در یک توالی زمانی نیست.
رسیدیم
خلاصه رسیدیم. رسیدیم که مدتی در کانادا زندگی کنیم تا شهروند کانادا بشویم. شاید یک چیزی عوض شد. نمیدانم ولی حس دوگانهای دارم. از اینکه از جهان سوم به جهان اول میروم خوشحالم ولی آیا با همین مهاجرت جهان اولی خواهم شد؟ من که نه ولی احتمالا پسرم کانادایی و جهان اولی خواهد شد.
احساس غریبی نمیکنم. اینجا ایرانیها خود یک جمعیت بزرگ را تشکیل دادهاند و البته برخلاف خیلیجاها خوشنام. احساس غریبی نمیکنی چون همه غریبهاند. هر طرف را نگاه میکنی آدمها با رنگها و قیافههای مختلف میبینی. البته اکثریت با چشم بادامیهاست. از لهجه یا ناتوانی در روان صحبت کردن خجالت نمیکشی. خیلیها مثل تو هستند. بومیها هم سعی میکنند آهسته حرف بزنند تا مطلب را بگیری. البته همهطرف فارسیهم میشنوی. باید مواظب باشی تا سوتی ندهی چون ایرانیها همهجا هستند! با ابنحال حس میکنی بقیه هوایت را دارند؛ سایر مهاجران از هر فرصتی برای راهنماییات استفاده میکنند.
بهجز خیلی قدیمیها، جدیدترها وضعیت مشابهی دارند. بیشتر قدیمیها زمان جنگ گریختهاند. سخت به کانادا رسیدهاند و معمولاً از صفر شروع کردهاند. برای زنده ماندن آمدهاند.اما جدیدها متفاوتند. اکثراً درسخوانده و با وضع مالی خوب هستند و برای بهتر زندگی کردن آمدهاند. البته تقریبا ً همه متفقالقول هستند که از آنها گذشته و دنبال زندگی بهتر برای فرزندانشان هستند. فرزندانی که کمکم فارسی حرف زدن را فراموش میکنند و مثل بومیها انگلیسی حرف میزنند و جذب رفاه اینجا میشوند و خانه و مادر بزرگ و پدربزرگ را از یاد میبرند. از حق نگذریم از یاد نمیبرند اما ترجیح میدهند گرندپا و گرندما به اینجا بیایند تا خودشان به ایران بروند. بد هم نیست. برای همه خوب است؛ پدربزرگ و مادربزرگها اینجا را میبینند، از امکانات فراوان مهیا برای افراد مسن بهره میبرند. روزها را با نوهها میگذرانند که هم مترجمشان هستند و هم راه بلد. نوهها هم از تنهایی در میآیند و سرکار بودن مادر و پدر کمتر اذیتشان میکند.
اینجا آرامش داری. فضا امن است. از رد شدن از خیابان بگیر تا ... . نگرانیهایت خیلی کمتر است. بهداشت و درمان رایگان است. آموزش پرورش هم. بچهات در رفاه است. در مدرسهی دولتی در کلاس 20 نفره درس میخواند. هر روز با اتوبوس امنی میرود و بر میگردد. به او احترام میگذارند. بیشتر بازی میکند تا درس بخواند. عروسک میسازد، گردش میرود، تجربه میکند. همهی اینها خوب است. نژادپرست نمیشود. آدابدان و قانونمند میشود. نوبت را رعایت میکند. همهی اینها را که میبینی آرام میشوی اما یک چیزی را نمیتوانی حل کنی؛ دوری و دلتنگی.