1. هفته‌ی پیش یک روز صبح دیر از خواب بیدار شدیم و فرزندم از اتوبوس مدرسه‌ جا ماند. به‌ناچار او را رساندم به مدرسه. این جا رسم بر این است که اگر دیر برسی باید خودت فرزند را تا داخل همراهی کنی و بعد اسم دانش‌آموز را امضا کنی و ساعت حضور را بنویسی. من هم طبق معمول با عجله رفتم که این کارها را انجام دهم که خانمی جلوی در مرا متوقف کرد. هم من و هم فرزندم را. راستش آنقدر هول بودم که نفهمیدم چه گفت. دوباره که خواستم بروم به سمت امضای برگه مجددا مقاومت کرد و این بار متوجه منظورش شدم. سرود ملی کانادا O Canadaدر حال پخش شدن بود. مراسم صبح گاهی در سالن ورزش در حال اجرا بود و خانم از من می خواست به احترام سرود ملی ساکت و بی‌حرکت بایستم. برایم بسیار جالب بود. مشابه‌اش را کمتر دیدم. راستش در وطن حرکات بیشتر ما نمایشی بود. دلم گرفت. به‌هر حال منتظر ماندم تا سرود تمام شد. بعد فرم را امضا کردم و برگشتم. در حالی که چشمانم پر از اشک بود...

2. برای انجام کاری به بانک مراجعه کردم. ساعت 9 بود اما بانک تعطیل بود. به ساعت کاری نگاه کردم؛ ساعت باز شدن 9:30. به داخل ماشین برگشتم و خودم را مشغول کردم. حدود 9:28 برگشتم. چند نفر منتظر بودند. خانمی چشم بادامی به شیشه کوبید. چون پرسنل داخل بانک بودند. خانمی به پشت در شیشه‌ای آمد و عذرخواهی کرد که هنوز دو دقیقه مانده است. منتظر ماندیم. درست سر ساعت همه‌ی پرسنل بانک جلوی در ردیف شدند. حتی رییس هم آمد. در باز شد. ما یکی یکی وارد شدیم. همه به ما سلام و صبح به‌خیر و خوش‌آمدید گفتند و از معطل شدن ما عذر خواستند. بعد به پشت باجه‌ها برگشتند و مشغول ارایه‌ی خدمت شدند.