دستخط یک زن...

در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

چرا مینویسم؟؟

 

امروز که داشتم به وبلاگ دوستان سر میزدم تو وبلاگ دکتر زبل به مطلبی بر خوردم که تازگی ها  خودم هم زیاد بهش فکر می کنم.اینکه برا چی شروع به نوشتن کردم. قرار بود چی بنویسم. الان چی می نویسم و اینکه چقدر خصوصی و شخصی مینویسم.

این وبلاگ را یه دوست به من هدیه کرد.اسم وعنوانش را هم خودش انتخاب کرد. چون برام خیلی عزیزه با یه کم تغییر شروع کردم به نوشتن.

دلم میخواست هرچه می خواهد دل تنگم بگم.شروع شد و ادامه پیداکرد.

اول هاش از موضوعاتی که برام چالش برانگیز بود می نوشتم. بعد هر جمله عبارت یا مطلب جالبی که بهش بر می خوردم. کم کم بعضی از مطالب خونه و مطب و....یه جورایی کار به تعریف خاطرات روزانه رسید. بعدش این جا اون جا دوست پیدا کردم و از مطالب اون ها  الهام می گرفتم یا قرار بود به سوال ها یی پاسخ بدم.

اما در کل دلم میخواست این وبلاگ یه جایی باشه که بتونم توش بی پرده حرف بزنم. یه بار تو یه پست درباره دنیای مجازی به طور خلاصه یه چیزایی نوشتم اما نشد.

با ربط نوشت: یه روز یکی به هم گفت چرا ادرس وبلاگت را به همه میدی که بعد مجبور شی یه خط در میون از شوهرت تعریف کنی؟

من در جواب گفتم :شوهرم اصلا به وبلاگم نمیاد. شاید گه گاه به اصرار من بیاد چیزی را ببینه.

می دونین چی جواب داد: گفت دیگه بدتر. میشه زحمت بی مزد و مواجب!!!

 

اما همین جمله باعث شد فکر کنم به اینکه من با چه ذهنیتی می نویسم. واقعا دلم میخواد وبلاگم یه جایی باشه که احساسات و نظراتم را بی پرده بگم. لازمه این امر به نظرم ناشناس بودنه...  چون وقتی کسی تو رو کامل میشناسه ممکنه حرفات را تفسیر کنه در حالی که اینجا حرفا احتیاج به تفسیر نداره چون همه چی بی پرده است یا حداقل اینه که من اینطوری فکر می کنم.

گرچه ما تو این دنیای مجازی با هم دوستیم ولی خیلی هامون هویت واقعی اجتماعی مون را نداریم. همین باعث میشه بتونیم به دور از مهارهای دست و پاگیر سنت و جامعه وبی دغدغه از ترس های سیاست های حاکمه رها و آزاد با هم و درباره هم حرف بزنیم و این خیلی قشنگه.

اگه من یا خیلی از ماها نمی گیم اسممون چیه یا کدوم شهریم برا اینه که به قول دکتر زبل یه وقتی اتفاقات اونقدر تابلوست که با یه نشونه کوچیک همه چی لو می ره...

در هر حال شاید یه روزی یه جایی من باشم و تنهایی و دوری از هیاهوهای الکی....

یه جایی که منو به خاطر خودم افکار و طرز فکرم دوست داشته باشن نه برا ظاهرم موقعیت اجتماعیم و یا چه میدونم....

البته اینم بگم یه روز تو وبلاگ یکی خوندم این که فکر می کنی یه وبلاگ داری و یه اراجیفی می نویسی فکر کنی اند با حالایی نه. ..من می خوام بگم شاید اینجا بتونم اون بعد و گوشه ای از روحم را که نمی تونم بنا به شرایط بیرون بروز بدم رو کنم...مثه این شکلکا

گرچه تمام تلاشم را می کنم که همیشه یه جور باشم. برا همه تون آرزوی سلامت و موفقیت می کنم و همه شما نادیده ها  را دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 23:41  توسط یک زن  | 

یادش به خیر کارتون های بچگی

سلام

دیشب یه جورایی پکر بودم .سرورم هم سرما خورده وخسته بود.آقاپسر هم قربونش برم موتورش روشن  شده بود و یه ریز سوال می پرسید.خدائیش قیافه جفتمون دیدنی بود

یه دفعه به فکر تلویزیون افتادم.خدا نگهداره کسی راکه این mbc3را راه انداخت.یه دفعه دیدم داره تام وجری نشون میده.شاید باورتون نشه اما من وهمسرم هم نشستیم  در کنار اقا پسر به تماشا و خنده.آخرش هم سه تائیمون روحیه مون عوض شد.

واقعا فکری که پشت این کارتونه خیلی بازه.شوخی های با مزه و لذت بخشی که حتی بزرکترا راهم جذب می کنه.وقتی مقایسه اش می کنم با بعضی کارتون های  این دوره که همه اش بزن و بکش داره دلم برا بچه های این نسل می سوزه.

البته تام و جری هم صحنه های خشن داره اما چون اون تام بیچاره با تمام کتک هایی که می خوره و بلاهایی که سرش میاد اخرش صحیح و سالم میشه بدآموزی زیادی نداره...

گرچه من همیشه طرفدار گربه بوده و هستم اما همیشه از شوخی های جری موشه باهاش لذت می برم.

 تازه به غیر تام و جری دوره ما هزاران کارتون دیگه بود که خیلی از کارتون های کامپیوتری این دوره بهتر بودن.شما چی فکر می کنین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 22:55  توسط یک زن  | 

رانندگی در شهر ما مثه خیلی از شهرهای دیگه!!

 یه کم از شهرمون بگم.

این چند روزه مثه بقیه تعطیلات شهر ما پر شده بود از مسافر .همه جا شلوغ . پر تردد و ترافیک.به هر پلاکی نگاه می کردی یا۱۱بود یا ۲۲ و۳۳و....و همشهری ها این وسط داشتن دست و پا می زدن .

 شهر گلمون قربونش برم همه اش در حال تغییره. هر روز صبح به لطف ماموران محترم راهنمایی و رانندگی شاهد یه تغییر جدیدیم. یه روز خیابون اصلی شهر یه طرفه میشه. فردا براش پارکبان میذارن و روز سوم یه دفعه می بینی دارن با جرثقیل ماشینا را جمع می کنن... .

تنها را ه کنترل ترافیک اینجا دور زدن ممنوعه! یه دفعه می بینی برا یه دور زدن ساده باید تمام شهر را بچرخی و تازه همه جا پلیسا بت می گن :برو جلو حرکت کن وانسا اینجا مگه جای دور زدنه!!!

البته به لطف شهردار محترم تازگی ها تابلوهای راهنمای مسیر تو شهر نصب شده که فوق العاده است. خیلی باحاله تو تمام خیابونای ۱۶ متری شمال و جنوب را مشخص کرده .یه جورایی آدم را به یاد بزرگراهای  تهران میندازه!!!

وسط نوشت: البته لازم بود با این یه طرفه شدنا گاهی ما هم گم میشیم.

یه طرف دیگه هم دارن پیاده رو می سازن. حالا چه شود ؟؟؟خدا داند.

یه چند ساله دارن تو چندتا خیابون پل هوایی یا به عبارتی تقاطع غیر هم سطح میزنن.ممکنه تا سال ۹۹  (اگه خدا بخوادالبته) کارشون تموم شه. فعلا که فقط ترافیکش نصیب ما شده ولا غیر.

تو یه چندتا خیابون هم به لطف سازمان جهانی بهداشت!! (البته اگه آخر شبی اسم سازمانا را قاطی نکرده باشم) به سر کردگی مهندس ن خودمون دارن کند و کاو !!می کنن و هی می کنن و هی لوله کار میزارن تا فاضلابای شهری را سرو سامون بدن و رودخانه هامون را نجات ...

البته اونی که این وسط داره قربانی میشه ماییم که همه  اش درگیر بسته شدن معابر و ترافیک و گل و شل و.... هستیم. حالا تو این شهری که خیابوناش از چند سال پیش تا الان فقط یه کم زیاد شدن و ماشیناش ۱۰۰۰ برابردیگه جایی برا رد شدن میمونه؟

اها از چهار راهامون هم بگم:

تاچراغ  زرد میشه اینوری ها باسرعت ۱۵۰می خوان چراغ را رد کنن.اونوریها پا به گاز اماده حرکت. خلاصه داستانیه ...

اگه تو لاین سرعت بری عابر و ماشینای با سرعت ۲۰ جلوت سبز میشن. اگه بخوای از راست سبقت بگیری یه دفعه یه ماشین مسافر کش با سرعت ۱۲۰ لایی می کشه جلوت تا مسافر سوار کنه.

جای پارک تو ردیف دوبله ها هم پیدا نمی کنی.

خلاصه این یه بخش کوچکی از جریانات شهر ماست مثه مال خیلی از شماها... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 20:35  توسط یک زن  | 

تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟

سلام

خیلی ها میگن برا استراحت و تجدید قوا بریم شمال.اما به قول یکی از دوستان شمالی ها برا فرار از این شلوغی و  آرامش پیدا کردن باید کجا برن؟

من این تعطیلات را در شهر عزیز خودم گذروندم .در خانه خودمان اما با دوستان. هر روز از یک خانه به خانه دیگر.و تفریحمان هم خوردن( به ویژه شله زرد) و  دور هم خندیدن و...و صد البته  خوابیدن بود.البته لذت بخش بود.به هر حال دوری از کار و ماندن در خانه هم صفایی داره.

شاید باورتون نشه اما اصلا تلویزیون روشن نکردیم!بقیه وقتا هم به بازی گذشت از منچ گرفته تا مار و پله و سایر ادوات و آلات غیر قبیحه !!! من که تو این بازی ها نزد یکی از دوستان یه دوره تکمیلی انواع تقلب راگذروندم !!البته بنده ذاتا آدم صاف و صادقی هستم و اصلا اهل تقلب نیستم.اما دوست ناباب از ......خوب تاثیرش بیشتره! ایشون هم که فوق تخصص انواع کلک ها را داشتن و انصافا در بالابردن خلق از محرک ها بیشتر  تاثیر دارن!برا ما سنگ تموم گذاشتن.

به هر حال برا همه آرزوی سلامت و آرامش دارم . چون بازم امروز یه نیمچه بلایی سر خودم آوردم که بعدا براتون جریانش را مفصل تعریف می کنم.

پ.ن۱:خوب این نوشته من با بقیه نوشته ها یه تفاوتی داشت .متوجه شدین؟

پ.ن۲:خداییش منوجه نشدین؟

پ.ن۳:قابل توجه معلم خصوصی:دیدی هیچکی به اینکارا کار نداره!!!! فقط شما گیر دادی!

پاسخ نوشت۱:من این بار در نوشته ام اصول ویرایش را به طور جدی رعایت کردم.(به جز......و!!!!)که نشانه ویژه متنای منه .

پاسخ نوشت ۲:تازه از هیچ شکلکی هم استفاده نکردم.اما عدم  استفاده از شکلک فقط همین  یه باره اونم به احترام بعضی ها...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 19:49  توسط یک زن  | 

پلیس در نقاط مختلف دنیا

الکی نوشت:چون تازگی ها یه کم جدی نویس شدم!!و اصولا این کار با گروه خونیم هم خونی نداره ! گفتم یه قلقلکی هم بدیم.....

ترس نوشت :به جان عزیز خودم که برام خیلی خیلی عزیزه این مطلب یه کپی برداری یا به عبارت محترمانه تر سرقت نتی است!!! 

معرفت نوشت:منبعش محفوظه!!

پ.ن:حالا اگه دوست داری بخونش.راست و دروغ پای خود گوینده!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 19:47  توسط یک زن  | 

خواستم زندگی کنم راهم را بستند.

         ستایش کردم گفتند خرافه است.

                عاشق شدم گفتند دروغ است.

                        گریستم گفتند بهانه است.

                             خندیدم گفتند دیوانه است.

 

                   دنیا را نگاه دارید می خواهم پیاده شوم  .

                                                                          دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 21:34  توسط یک زن  | 

فیلم صامت ومن....

سلام

باز هم درزی در کوزه افتاد....

این چندماهه من مثه یه پاساژ بودم که هر میکرب و ویروسی می خواست رد بشه سر راه یه سری هم به من میزدو یه سلامی عرض می کرد.(هیبت را دارین)

البته شکر خدا مریضی هام سخت نبود کوتاه و گذرا

تازه اون سینوزیت باحاله هرساله را هم نگرفنم

اما از دیروز صبح که از خواب پاشدم با پسرم دوتایی شدیم عین این قهرمانای فیلم صامت

جفتمون تصویر داشتیم بی صدا

حالا فکر کنین که تلفن منزل و همراه من مثه تلفن وزرا و سفرا !!!هر دقیقه ۱۰ بار زنگ می زنه که من ۸تاش را جواب نمیدم.اون دوتاش که یکیش از مطبه برا یه ۵ شنبه که نیستم و اون یکی هم مادر ارجمند وبزرگوار که اگر جواب ندم برای کشف سلامت صدالبته نوه بزرگوار در محل حاضر میشن

مالا بنده با این صوت از دست رفته هی فرمایش می کنم :"الو " از اون ور یا نمیشنون یا می گن صدا نمیاد یا الهی بمیرم از خواب بیدارت کردم و فرت تماس را قطع می کنن!!

از همه جالب تر همسر مخترم یه چندساعتی از فرمایشات ما را حت بودن وفقط با زبان اشاره حرف میزدم ولی خدا رحمت  کنه کاشف محترم دگزا را که به لطف  ایشون تا اخر شب صوت زیبای ما برگشت .و حتی تونستم اخر شب  پسرم رو یه دعوای کوچولو بکنم

حالا علت این بیماری غیراز پرحرفی بنده (که باور کنین تازه نصف حرفام را مینویسم)ویروسهاییه که اقاپسر از مهد میارن واقای پدر از مطب(الحمدلله مطب من که اصلا بیماری نداره.....!!!!)

خلاصه به خیر گذشت.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 10:47  توسط یک زن  | 

آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت ان احساس ها... .                                 

                                                                                                      نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 13:41  توسط یک زن  | 

زیباترین عکس ها همیشه در تاریکی ظاهر میشود

هر وقت زندگی تو را در جای تاریکش قرار داد بدان که

                                                      می خواهد تصویر زیبایی از تو ظاهر کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 23:33  توسط یک زن  | 

شاید باور نکنین ولی عین حقیقته

سلام

من دوشنبه گذشته یه چند ساعتی با چند نفر همسفر شدم.چون قرار بود با هواپیما برم و بعد یه دفعه به هم خورد آمادگی سفر طولانی با ماشین را نداشتم.یه کتاب داشتم که نمیشد تو تاریکی خوند و هندزفزی(ببخشید نمیدونم معادل فارسیش چیه!!)هم نداشتم موزیک گوش کنم. اول یه کم با انگشتم رو بخار شیشه شکلک کشیدم دیدم نشد....یه دفعه نظرم به فرد جلویی که هی تند و تند تلفنش زنگ می خورد جلب شد.دیدم داره خیلی اهسته صحبت می کنه...

شما هم مثه من این مطالب یواشکی رو بشنوین:یه اقای ۴۰ ساله با ظاهر به نسبه معمولی کاپشن چرم و ته ریش و یه کیف

-....

من خدمت ابوی گرامیتون عرض کردم اگه یه روز از خدمتم باقی باشه من این حابحایی را براتون انجام میدم.

-....

عجله نکنین اخه برا اوردن شما باید یکی را با بهانه دک کرد .الان این پسر جوونه اقای...هست ولی

کارش خوبه باید ازش بهانه بگیرم تا زیر پاش را جارو کنم

-.....

نه اونقدر اما این جای شما هم خوبه اخه چه مشکلی دارین که می خواین جابجاشین؟

-....

خوب عزیز من از اول می گفتی من راهنماییت می کردم بهتره شما اون مدرکی را که قول دادی برام بیاری تا من هستم برات یه پست می زنم عنوان میگیری مشکل ساعت کاری هم حل میشه!!!!!

من با شنیدن این جملات یه دفعه دستم را به حالت مشت بالا آوردم که با خنده بغل دستیم فهمیدم بازجوگیر شدم و مکان و زمان از یادم رفته و این دفعه به جای بلند فکر کردن دارم عمل می کنم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت 17:21  توسط یک زن  | 

برگی از....

امپراطور یونان به کوروش کبیر گفت:ما برای شرف می جنگیم وشما برای ثروت

کوروش پاسخ داد:

                        "هر کس برای نداشته هایش می جنگد."

پ.ن:این آهنگ زیبا تقدیم به م.ه.ی.ا.ر.م

گزیده ای از سخنان کوروش به روایت گزنفون که توسط یکی از دوستان گرامی برام فرستاده شده را در ادامه مطلب بخوانید. (ادرس ایشون در نظرات موجوده)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 14:4  توسط یک زن  | 

دوست

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست...

دوست داشتن امری لحظه ایست

اما داشتن دوست تداوم لحظه های دوست داشتن است...

                                                                          دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 22:54  توسط یک زن  | 

کتابام

سلام

داشتم درباره کتابام می گفتم.

یکی از کتابایی که هرباربنینمش می خونم کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"از اقای مصطفی مستوره.

ازون کتاباییه که خیلی دوسش دارم .البته تمام داستانای اقای مستور را خوندم.اما یه جورایی این کتاب به دلم میشینه.

اها الان دارم "پرنده من" را از اثار خانم فریباوفی می خونم. رویای تبت را هم خوندم چیزی که برام جالبه زنانه بودن این دو داستانه. یه جورایی راوی این داستانا ساده حرف میزنه و اگه خواننده زن باشه احساس می کنه که گاهی تو موقعیت راوی بوده و اون حس را داشته.می دونین به نظرم خیلی ساده و بدون پیچیدگی...اما یه جورایی باید زن باشی تا حسش کنی این حس را تو کتابای خانم پیرزاد هم داشتم اما اینجا به نظرم ملموس تره...شایدم تو کتابای اقای مستور یه حس مردانه باشه نمیدونم.اما حتی وقتی داری اون جمله "پس روی ماه خداتو ببوس"را از زبان اون زن به راننده میشنوی این حس بهت این جور عمیق منتقل نمیشه که داری گوینده را درک می کنی یا جاش هستی یا میتونی باشی ....

نمیدونم من منتقد نیستم فقط حسم را نوشتم.البته همه جاش هم زنونه نیست.اینجا را بخونین:

راه رفتن خوب است.همیشه به درد میخورد.وقتی فقیری و کرایه تاکسی گران تمام می شود.وقتی ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن اب می شود.اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی.اگرهم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی.برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان باید راه بروی و برای فراموش کردن ازارو بی مهری مردم باز هم باید راه بروی.وقتی جوانی.وقتی پیری .وقتی هنوز بچه ای هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه و برای توقف بعدی باید راه رفت....

                                                                                    پرنده من ص۱۰۴

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 3:43  توسط یک زن  | 

کتابخانه من ....معرفی کتاب

سلام

گاهی میرم سراغ مرتب کردن کتابخونه ام که یه چیزی تو مایه کمد اقای ووپیه(همسن و سالای ما اگه کارتون تلسی تاکسیدو چاملی را دیده باشن متوجه منظورم هستن!!)

در هر حال هربار که جمع و جورش می کنم کلی برگه دورریختنی پیدا می کنم از خلاصه کتابا گرفته تا متن اهنگاو...دوباره نصفش را برمی گردونم سرجاش تا دفعه بعد...هر بار هم دو سه تا کتاب حدید کشف می کنم( جا مونده از همون جایزه ها که برا خودم می خرم )یا هوس خوندن مجدد برخی ها را می کنم یا کتابایی را که گرفتم وپس ندادم را پیدا میکنم

یه چند وقتیه این دنیای مجازی منو از کتابام دور کرده بود تو این دو سه روزه یه تکونی به خودم دادم و شروع کردم.

بالاخره مسخ اثز فرانتس کافکا رو تموم کردم.ترجمه صادق هدایت

یه جورایی جالب و البته عجیبه.یه مجموعه داستان کوتاهه که برخی هاش نقد داره.

من یه نقد کوتاه ازش براتون میذارم:

مسخ سر گذشت انسانیست که تا وقتی می‌توانست فردی مثمر ثمر برای خانواده خود باشد و در رفع نیازهای آنان بکوشد، برای آنان عزیز و دوست داشتنی است. اما همین که به دلایلی دچار از کار افتادگی می گردد و دیگر قادر تامین مایحتاج خانواده نیست، نه تنها عزت و احترام خود را از دست می‌دهد بلکه به مرور به موجودی بی‌مصرف، مورد تنفر خانواده و حتی مضر تنزل پیدا می کند. این خانواده سمبل جامعه‌ایست که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آنها را مضر و مخل برای خود میبینند و از انسان‌هایی فرصت انجام کوچکترین کارها را دریغ می کند که شاید بتوانند منشا کارهای بزرگ در آینده شوند. انسان رمان مسخ انسانیست که جامعه او را طرد کرده و او ناخواسته به گوشه تنهایی پناه برده و بدون اینکه آزاری برای دیگران و جامعه داشته باشد، جامعه قادر به تحمل موجود بی‌آزاری چون او نیست. هر لحظه زندگی برای او و اطرافیانش غیر قابل تحملتر می‌شود تا جایی که دیگران و حتی خود او نیز، از سر شوق، لحظه ها را برای رسیدن به مرگ می شمارند.

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 0:46  توسط یک زن  | 

عشق و تنهایی..

درنهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند.

و اشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.

شاید این است دلیل تنهایی ما....

                                                   دکتر شریعتی

پ.ن:این اهنگ جدید وبم تقدیم به تمام دختر دارها

حسودی نوشت:دلم یه دختر کوچولو هم خواست.

لامپ:چهت روشنگری عرض کنم عاشق گل پسرم هستم اما اینجوری که میگه دختر کوچولوگردن مامانش را گرفته خدایی ادم دلش یه دختر کوچولو هم نمی خواد؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 0:10  توسط یک زن  | 

زن

سلام

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛
                                                     زن است


                                                        شعر از خانم دکتر مژگان عباسلو

پ.ن:با تشکر از یکی از دوستان که این شعر را برام فرستادن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 20:47  توسط یک زن  |